ميدونيد...فكر ميكنم بهتره اين وبلاگو ببندم و از بلاگفا برم.آخه درس ومشق نميزاره كه سربزنم و يه چيزي بنويسم.
پ.ن:اگه يه وبلاگ ديگه بسازم حتماً خبر ميدم!سلام به دوستای گلم!میخوام از یه خواب باحال براتون بگم.خواب دیدم تن تن مامور شده به باغ راستاپاپولوس حمله کنه و اونو دستگیر کنه؛اونم با هواپیمای جنگی!(خودمونیم یکم عجیب غریب نیست؟)بعدش نمیدونم چی شد که هواپیماش سقوط کرد و بیهوش شد.وقتی بهوش اومد دید راستاپاپولوس براش یه لیست آماده کرده که نوع مرگشو انتخاب کنه!یکیش این بود:پرتاب سنگ.یه حسی بهش گفت:"پرتاب سنگو انتخاب کن.بهم اعتماد کن!"و تن تن همین کاروکرد...
واقعا پرتاب سنگ عجیب غریب و مسخره ای بود.یه چیز عجیب غریب چوبی گذاشته بودن یه سنگ روش!
تن تنم کنار سنگه وایساد.بعد همه ی اون چیزمیزارو باهم پرت کرد!سنگ افتاد زمین و چوبه به درخت گیرکرد.
تن تن که تونسته بود دستاشو بازکنه محکم میله ی وصل شده به چوبو چسبید.یکدفعه چوبه دوقسمت شد که یه قسمتش شبیه کایت بود و تن تن نجات پیدا کرد.
پ.ن:من که تقریبا گیج شدم شما چطور؟